آهنگ زندگی

جشن عاطفه ها

باز صدای خش خش برگ ها و شادی بچه ها درآسمان خدا

 طنین انداخت آری همه یک  سال بزرگتر شده و دورانی تازه

را  آغاز  می کردند و با  لباس هایی مرتب و نو آماده رفتن به

مدرسه  بودند ذوق   و  شوقشان قابل توصیف نبود اما در این

میان  مریم  اصلا  شاد  نبود  او  احساس  می  کرد چون  در

خانواده ای  فقیر  زندگی  می  کند و خانواده  اش نمی توانند

کفش و لباس نو برای او تهیه کننددیگرن می تواند  به مدرسه

برود و  غمگین گوشه ای نشسته بود اما ناگهان زنگ خانه به

صدا درآمدزهرادخترهمسایه به همراه مادرش بود مادرزهرا به

او  گفت  مریم  جان  من  و  زهرا  می خواهیم  برویم  شهر

بازی  ....   تو   هم   موافقی   همراه   ما   بیایی   مریم   با

خوشحالی  پذیرفت  بعد   از  گردش  و  تفریح  آن  ها  را   به

خیابان  برد  و هر  چه  را  که  برای  رفتن  زهرا   به   مدرسه

خریده  بود  برای  مریم  هم  خرید چشمان مریم از خوشحالی

می درخشید و لبخند شادی برلبانش نشست وقتی که دید او

هم چون زهرا می تواند به مدرسه برود و هنوز کسانی هستند

که دست لطف برسرمحرومان کشیده و آن هارا از خویش بدانند

 جشن عاطفه ها جشن پاشیدن بذر امید در دل ها مبارک باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:53  توسط فاطمه   |